رضا بهرام : تو آمدی

Reza Bahram : To Amadi

به آیه های چشم تو من اعتراف میکنم
تمام هستی منی تو را طواف میکنم
تو آمدی بدون شک شدی تمام باورم
من از تمامی جهان به تو پناه میبرم
به تو پناه میبرم چو گل به دست باغبان
ای آشنا ببر مرا از این قفس به آسمان
به تو پناه میبرم دار و ندار من تویی
میان این همه نقاب آینه دار من تویی
بی تو بی معنایم چو قصه ای بی پایان
چو ابر دور از باران
تورا نیازت دارم بیش از جان
با تو عمری دیگر برای من شد آغاز
تو شعری و من آواز
تو ماندگاری در قلبم چون راز
در آسمان قلب من تو آخرین ستاره ای
بمان که غیر عشق تو نمانده راه چاره ای
اگر مرا رها کنی چه ساده میروم ز یاد
چو شعله ای که ناگهان رها شود میان باد